مهد کودک
یکی از تحولات مهم توی 31 ماهگی من این بود که برای اولین بار به مهد کودک رفتم. البته اولین اولین که نمیشه بگی چون یکبار در یکسالگی و یکبار هم در یکسال و نیمگی و یکبار هم در دو سالگی مامان من رو به مهد برد و هر بار وقتی من رو میگذاشت و میرفت آنچنان گریه میکردم که مامانم طاقت نمی آورد و هر بار یکروز بیشتر نرفتم خلاصه بعد از آن سه بار شکست بالاخره در دو سال و نیمگی مامان در مقابل گریه های من کوتاه نیومد خوب من هم بزرگتر شده بودم و زود ساکت میشدم و تنها دو روز اول سخت بود بعد با جایزه ای که مامان گرفت و داد به خانم مربی تا از طرف خودش بده به من همه چی حل شد و من رابطه خوبی با مربی ام پیدا کردم و از روز سوم و چهارم لازم نبود مامان یواشکی از در مهد بیرون بره بلکه اصلا تو نمیومد همون بیرون با من خداحافظی میکرد و من هر بار موقع خداحافظی بهش میگفتم که "زود درست رو خوندی بیا باشههههه"
من خیلی دختر اجتماعی هستم و عاشششق بازی با هم سن و سالهای خودم هستم فقط ترس از جدایی از مامان رو داشتم که وقتی دیدم هر یکساعت مامان میاد پیشم خیالم راحت شد و الان وقتی یه روز نمیریم هی بهونه میگیرم که "دلم برای دوستام تنگ شده بریم مهد"


مهد کودک
